|
دکتر علی قیصری، استاد تاریخ در دانشگاه ساندیاگو (کالیفرنیا) است. تمرکز اصلی تحقیقات و تألیفات او بیشتر در زمینه ایرانشناسی، تاریخ اندیشه، و فلسفه علوم اجتماعی است. آثار متعددی از وی تا کنون به فارسی و انگلیسی به چاپ رسیده که از جمله آنها کتابهای "روشنفکران ایران در قرن بیستم" (ترجمه محمد دهقانی، انتشارات هرمس، چاپ دوم، 1389)، "دموکراسی در ایران" (تألیف مشترک با ولی نصر، انتشارات دانشگاه آکسفورد، 2005)، "ایران معاصر: اقتصاد، جامعه، سیاست" (ویراستار، انتشارات دانشگاه آکسفورد، 2009)، و ترجمه رساله مشهور امانوئل کانت تحت عنوان "بنیاد مابعد الطبیعه اخلاق" (ترجمه مشترک با زندهیاد حمید عنایت، انتشارات خوارزمی، 1369)، و مقالات متعددی در حوزههای فلسفه، تاریخ و جامعهشناسی است.
گفتوگوی سایت و خبرنامه انجمن جامعهشناسی ایران با او را، به مناسبت برگزاری همایش تفکر اجتماعی و جامعهشناسی در خاورمیانه معاصر، در ادامه میخوانید.
|
آقای دکتر قیصری، به عنوان نخستین پرسش، لطفاً بفرمایید که به نظر شما چه رابطه نظری بین تفکر اجتماعی و جامعهشناسی برقرار است؟
روشن است که تفکر اجتماعی به پشتوانه آگاهی و بصیرتی که در نتیجه دقت در اجزای برسازنده و فرآیند تکوین یک زمینه مشخص اجتماعی و تاریخی به دست میآورد، میتواند به طرح مسأله بپردازد و در عین حال نسبت به احراز روش مناسب جهت بررسی جامعهشناسانه آن مسأله نظر و پیشنهاد بدهد و از این راه برغنای دیدگاه و گفتمان جامعهشناسی بیافزاید. جامعهشناسی بهسان رشتهای که در کانون علوم اجتماعی قرار دارد، پیوند بسیار نزدیکی با تفکر اجتماعی به طور اخص، و با فلسفه علوم اجتماعی به طور کلی، دارد.
با این تعریفی که ارائه دادید، به نظر شما، متفکران اجتماعی مسلمان یا تفکر اجتماعی مسلمانان چه رویکردی نسبت به تفکر و دانش اجتماعی جدید داشتهاند؟ آیا میتوان دیدگاههای متفکر اجتماعی خاصی را در این خصوص مورد توجه قرار داد؟
البته پرداختن به دیدگاه متفکری خاص در قالب محدود این گفتوگو که محورش ترسیم کلیات است، میسر نیست؛ اما منباب بیان کلیات میتوان گفت که یکی از برجستهترین نمونههای ورود در تفکر و دانش اجتماعی جدید که در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم میلادی در منطقه (به ویژه در مصر، عثمانی، و ایران) به وجود آمد، موضوع تغییر حکومت مطلقه و تبدیل آن به حکومت مشروطه، یعنی حکومت قانون، و نیز تعریف حقوق اساسی، یعنی تبدیل رعیت به شهروند، و ترسیم حقوق و مسئولیتهای ناشی از آن بود. سپس در دوره سالهای بین دو جنگ جهانی، موضوع اصلاحات حقوقی، تدوین قوانین، و نهادینه ساختن وحدت رویه را میتوان در شماری از نظامهای قضایی منطقه در نظر آورد؛ به خصوص در مورد ایران، میتوان به فرآیند ترکیب فقه امامیه از یک سو و بهره برداری از آئین دادرسی و حقوق جزا به اسالیب اروپایی (به ترتیب برگرفته از سنن حقوقی جدید در فرانسه و ایتالیا) اشاره کرد. هرچند که در نگاه نخست، این موارد مشخصاً در حیطه تأثیر و عملکرد آرای حقوقی قرار میگیرند، اما بازتاب اجتماعی و جامعهشناختی آنها بر کسی پوشیده نیست. سپس در سالهای دهه ۱۹۶۰ و دهه ۱۹۷۰ میلادی دیدگاه جدیدی از اسلامگرایی سیاسی و فرهنگی رواج یافت که درونمایهاش بیشتر دستخوش آمدوشدهای ایدئولوژیک بود تا تعامل اصولی با دانش اجتماعی جدید. اما در سالهای گذشته عواملی چون آشنایی بیشتر با دیدگاههای فکری متنوع، رشد نسبی بررسیهای نقادانه از تجربیات تاریخی، و همچنین ورود نسل جدیدی از پژوهندگان جوان که بیش از گذشته با منابع دست اول و مباحث جاری آشنایی دارند، سبب شدهاند تا زمینه تحولات بیشتری در آینده فراهم شود.
در چنین شرایطی،آیا میتوان ترکیبی مفید از فلسفه و تفکر اجتماعی دینی (اسلامی) و علوم اجتماعی و جامعهشناسی ارائه داد؟
پاسخ به این پرسش بستگی به این دارد که مراد از ترکیب مفید چیست. میدانیم که بخش عمدهای از سنت اندیشه دینی در اسلام، بهره و جنبه اجتماعی داشته است. مثلاً این جنبه را هم میتوان در مورد احوال شخصیه در حقوق عامه اسلامی در نظر آورد، و هم در آموزههای اخلاقی و آنچه که اصطلاحاً حکمت عملی نام یافته، و هم در بازتاب موازین عملی دینی و اخلاقی در سنت عرف (با وجود همه کمبودها و آشفتگیهایی که در هنگام اجرا داشت). از سوی دیگر از دیدگاه جامعهشناسی نیز اهمیت اجتماعی نظام اعتقادی دینی و مصادیق نظری و عملی آن همواره مورد تأکید بوده است، زیرا هدف بلکه علت وجودی علوم اجتماعی مشخصاً توضیح و تفسیر معانی فردی و اجتماعی است؛ چرا که این معانی پشتوانه و انگیزنده "امر اجتماعی" و "کنش اجتماعی" هستند. حال باید دید که هم از دیدگاه انضمامی یا متحقق و هم از دیدگاه روششناسی و تفسیر، ترکیب و ادغام "امر قدسی" و "امر اجتماعی"، به تعبیر اهل منطق، چه "طائل" یا فایدهای میتواند داشته باشد – به خصوص اگر هر یک از اینها بخواهد به صورت پیشین و مقدم بر تجربه، آن گونه که مثلاً در عملکرد معرفتشناختی ایدئولوژیها سراغ داریم، برای دیگری تعیین مسیر و تعیین تکلیف کند.
شما تجربه ایران در مورد پیوندها و تنشهای بین تفکر اجتماعی و جامعهشناسی را در بین متفکران گوناگون دینی و عرفی در دوران قبل و بعد از انقلاب چگونه ارزیابی میکنید؟
این پرسش دامنهای وسیع دارد و نمیتوان در چارچوب یک گفتوگو با توجه به محدودیت زمانی حق مطلب را ادا کرد. بسیاری از جریاناتی که در ایران "تفکر اجتماعی" نامیده شدهاند، چه در دوران پیش از انقلاب و چه پس از آن، بیشتر دارای کیفیات و گرایشهای ایدئولوژیک بودند که بازتاب این گرایش را نیز میتوان به خوبی در شیوه گزینش موضوعات و نگرش به آنها باز شناخت. شمار قابل توجهی از اندیشمندان دینی و عرفی در دوران پیش از انقلاب دستکم در دو مورد با یکدیگر شباهت نظر داشتند، یکی در مخالفت با نظام سیاسی وقت و دیگر در مورد موضوع بازگشت به اصالت فرهنگی که از نظر آنان عبارت بود از ترکیبی از فرهنگ ایرانی و اسلامی. در میان خود هر گروه نیز پیوندها و تنشهایی بوده است. مثلاً در مورد اندیشمندان دینی میتوان به گفتوگو و تفاوت دیدگاه درباره امکان یا امتناع برداشتها و قرائتهای متنوع از مفاهیم و منابع دینی اشاره داشت، تفاوتهایی که بعضاً نیز همراه با تنشهای سیاسی بودهاند.
بر این اساس، اکنون برای برقراری پیوند بیشتر بین تفکر اجتماعی و جامعهشناسی در ایران چه توصیههایی در ابعاد آموزشی و پژوهشی میتوان ارائه داد؟
آموزش روشمند متون پایه در مقطع کارشناسی از جمله نخستین گامهایی است که میتوان در این راستا برداشت. در همین ارتباط میباید روی زبان تخصصی جامعهشناسی، به عنوان بخشی از زمینه بسیار گسترده علوم اجتماعی کار و دقت شود و تا سر حد امکان از پریشاننویسی پرهیز گردد، که البته این نیز فرآیندی تدریجی است که با تمرین و ممارست به دست میآید و راهی است که میانبر ندارد. همپای رشد کیفی، رشد کمّی نیز از لوازم کار است. مسلماً هر چه شمار نهادهای آموزشی و پژوهشی و نیز شمار پژوهندگان جوان و تازه نفس در این میدان بیشتر باشد، بیشتر میتوان به آینده آن امیدوار بود. اما در ارتباط با قسمت دیگر پرسش شما که به بعد پژوهشی مربوط میشود، باید گفت که جای آن است تا پژوهندگان جوان رغبت بیشتری به تحقیقات میدانی و اهمیت روشهای تجربی پیدا کنند و در روششناسی علوم اجتماعی دست از پیشداوریهای انتزاعی، که بیشترش هم شاید ناشی از رسوبات ایدئولوژیک و گفتمانی ادوار گذشته باشد، بردارند. البته نقش اساتید راهنما نیز در این میان بسیار مهم بلکه تعیین کننده است، هم از نظر گزینش موضوع و هم از دیدگاه آموزش روش تحقیق و راهنمایی در مورد شناسایی و دسترسی به منابع و مآخذ دست اول برای پژوهشهای دوره کارشناسی ارشد و به خصوص دوره دکتری. جامعه معاصر ایران به خاطر چند فرآیند نسبتاً تازه، بنیادین، و برگشت ناپذیر (از جمله رشد جامعه جوان شهری و دگرگونی در نسبت جمعیتشناسانه شهر و روستا، چرخش نسلی و گسترش روند فراگیر سوادآموزی، تغییر در ضوابط سنتی روابط بین جنسی، و شتاب چشمگیری که در زمینه تحرک اجتماعی تجربه میکند)، میدان بسیار غنی و وسیعی را برای پژوهشهای جامعهشناسانه پیش روی پژوهندگان میگذارد. مضافاً به اینکه تمام این تغییرات نیاز مبرم به پژوهشهای دقیق و روشمندی که بتوانند برای مدیران و برنامهریزان، چه در بخش دولتی و چه در بخش خصوصی، استفاده کاربردی داشته باشند را بیش از پیش آشکار ساخته است.
در چنین شرایطی، به نظر شما، نهادهای علمی از جمله انجمنها و به خصوص انجمن جامعهشناسی ایران، برای برقراری دیالوگ بیشتر بین متفکرین اجتماعی و جامعهشناسان ایرانی چه اقداماتی را باید انجام دهند؟
مسلماً برگزاری همایشها و همچنین جلسات گفتوگو با اندیشمندان اجتماعی داخل و خارج میتواند مفید باشد. همچنین تشویق دانشجویان در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری نسبت به گزینش موضوعاتی که ناظر به مقولات و مباحث نظری باشند نیز میتواند به بازتاب آرای اندیشمندان اجتماعی در کارهای تازه پژوهندگان جوان یاری رساند و به سهم خود به گفتمانسازی جدید در جامعهشناسی ایران نیز کمک کند. دیگر اینکه نهادهای آموزشی و پژوهشی جامعهشناسی، مانند دانشکدهها و نیز انجمنها، به طور مرتب از اندیشمندان و نویسندگان برای برگزاری جلسات سخنرانی و یا گفتگوهای کارشناسانه دعوت به عمل بیاورند. متأسفانه در سنت دانشگاهی ایران چنین نشستهایی، به خصوص در زمینه علوم اجتماعی، بسیار کم روی میدهند و نوعی گرایش به موازی کاری معرفتی صورت وقوع یافته؛ به طوری که بسیاری از دانشجویان ماندهاند که دانش معتبر را باید در نهادی که به آن متصف شده جست یا بیرون از آن.
بحث بومیسازی و نهادینهسازی دانش اجتماعی در ایران بسیار مطرح میشود. نظر شما در این باره و ارزیابیتان از راهبرد گفتوگوی بین اندیشمندان اجتماعی و جامعهشناسان برای دستیابی به آن چیست؟
نهادینه شدن دانش اجتماعی برای رشد موزون و سودمند آن ضروری است و دانشگاهها و نهادهای پژوهشی اعم از خصوصی و دولتی میتوانند نقش بسیار تعیین کنندهای در ارتقاء علوم اجتماعی به معنای علمی و حرفهای آن داشته باشند. در این راستا، تشویق پژوهشگران جوان و ارزیابی کیفی از کار آنان مسلماً زمینهساز پیشرفتهای بیشتری خواهد بود، درست به همانگونه که سهل انگاری، سطحیکاری، و یارکشیهای اداری میتواند موجب دلسردی و نهادگریزی استعدادهای جوان باشد.
اما در مورد "بومی سازی" دانش اجتماعی که مطرح فرمودهاید، شاید بتوان گفت که با وجود استفاده گسترده از این تعبیر در نوشتهها و رسانهها، به نظر میرسد که در گفتمان فرهنگی، اجتماعی، و رسانهای معاصر کاربرد و حدود این تعبیر و توجیه علمی آن از نظرجامعهشناسی آنطور که باید و شاید مورد مداقه قرار نگرفته است. عنایت میفرمایید که در این زمینه بین جامعهشناسی از یک سو و مثلاً موسیقی، معماری، و صنایع دستی از سوی دیگر تفاوت هست. در عین حال، نمیتوان تصور کرد که گرایش به بومیسازی در هریک از این رشتهها و زمینهها به این معنا باشد که از مضامین و اسالیب نو و بینالمللی استفاده نشود. نمونههایی که مثلاً در مورد سینمای موفق ایران و یا به تازگی در زمینه نقاشی و موسیقی جدید ایران صورت پذیرفته، شاهد خوبی بر این مدعاست. البته بعضی از رشتهها بومیسازی و تفکیک را برمیتابند و بعضی دیگر برنمیتابند. وانگهی، تفکیکی که هادی باشد توجیه دارد ولی آنکه در خیال خام عایقبندی باشد، خیر.
شما به ضرورت نهادینه شدن علوم اجتماعی اشاره کردید. فکر میکنید این روند در کشورهای گوناگون خاورمیانه چگونه پیش رفته و در این میان نقش متفکران اجتماعی چیست؟
ترویج و نهادینه شدن جامعهشناسی در گرو داشتن دانشکدههای جامعهشناسی با کیفیت بالا و گرایش به پژوهش در این دانشکدهها است. در همین راستا باید به نقش نشریات تخصصی و برگزاری نشستهای علمی که پژوهندگان جوانان به ارائه کارهای خود بپردازند نیز اشاره کرد. از این گذشته، رواج طرحهای پژوهشی جامعهشناسی، چه از طرف نهادهای بینالمللی و چه از سوی نهادهای دولتی و شهرداریها و چه از جانب بخش خصوصی، میتواند مستقیماً در نهادینه ساختن جامعهشناسی موثر باشد. از سوی دیگر، در مورد متفکران اجتماعی میتوان به چند گونه نظر داشت – مثلاً برخی از اندیشمندان اجتماعی نقش "روشنفکر عمومی" را نیز دارند. اینان کسانی هستند که از محبوبیت و نفوذ کلام در جمع مخاطبان خود برخوردارند و به کرات این توانایی را از خود نشان دادهاند که میتوانند مسائل مبتلابه جامعه را با بیانی موثر بازگو کنند و به نوعی نماینده وجدان جمعی جامعه باشند. برخی از این افراد در عین حال که روشنفکر عمومی هستند، کار تخصصی خود را نیز پی میگیرند و در کارنامهشان هر دوی این فعالیتها مشهود است. اما دسته دیگری هم هستند که تفکر اجتماعی دارند ولی چندان اهل رسانهای شدن نیستند و سبک نگارش و کارشان به گونهای است که در بدو امر گویی صرفاً به کار اهل فن میخورد. نقش این گروه اخیر در دراز مدت میتواند بسیار موثر باشد؛ زیرا اینان به نوعی مفهومسازی و گفتارسازی میکنند و کارشان دستمایه اهل فن میشود. ولی برای اینکه هریک از این گروهها بتواند کاری موثر و ماندگار داشته باشد، داشتن اشراف کافی نسبت به جریانهای فکری و مسائل جهان معاصر ضروری است.
آیا به نظر شما، تلاش برای پیوند بین تفکر اجتماعی و دانش جامعهشناسی به معنای نادیده گرفتن منزلت جهانی دانش است؟
درست برعکس! اگر چیزی جز این باشد، باید نگران بود. متأسفانه هنوز برخی کوشش در جداسازی تفکر اجتماعی و منزلت جهانی دانش دارند، در صورتی که به نظر میرسد این دو کاملاً مؤید و مکمل یکدیگرند.
و به عنوان آخرین پرسش، به نظر جنابعالی، همکاریهای منطقهای متفکران اجتماعی و جامعهشناسان در حوزههای خاص تمدنی و فرهنگی مثل خاورمیانه، چه نقشی در توسعه دانش اجتماعی در این جوامع دارد؟ و شما وضعیت فعلی این همکاریها را چگونه ارزیابی میکنید؟
مسلماً جای آن است که متفکران اجتماعی در منطقه پیوسته از کار یکدیگر آگاه باشند، هرچند که کار گروهی یا "همکاری" که مورد اشاره شما است، شاید چندان در کار این گروه مصداق و یا تأثیر نداشته باشد، چون نفس کار ایشان معمولاً حالت انفرادی دارد، مگر اینکه طرح یا برنامه پژوهشی خاصی در میان باشد که ایجاب کند تا نسبت به مسأله یا مسائلی رایزنی، پژوهش، و همکاری داشته باشند. البته کار در باره موضوعاتی مانند تمدن و فرهنگ فراگیرتر از مطالعات منطقهای است و تا سر حد امکان هر کس که در این زمینهها پژوهش میکند، باید کارش را مورد نظر قرار داد. اما به نظر میرسد که وضعیت فعلی همکاری و تعامل سطح چندان بالایی ندارد و دقیقاً از همین رو، برگزاری همایشهایی از این دست میتواند گام ارزشمندی در این راستا باشد و زمینهساز همکاریهای آینده شود. از سوی دیگر باید توجه داشت که یکی از موانع ارتباطی که همواره در میان اندیشمندان کشورهای مختلف وجود داشته، مسأله زبان بوده است. امروزه میبینیم که زبان انگلیسی تبدیل به زبانی بینالمللی شده است و دانشپژوهان حوزههای گوناگون تمدنی با توسل به این زبان از کار یکدیگر آگاهی مییابند و بعضاً با یکدیگر ارتباط پیدا میکنند. هرچند که در سالهای گذشته میزان آشنایی پژوهشگران جوان ایرانی با این زبان بینالمللی، به ویژه در زمینه خواندن، افزایش چشمگیری داشته، اکنون جای آن است تا در زمینه گفتار و به خصوص نوشتار نیز پیشرفت داشته باشیم. پیشرفت در این زمینه میتواند در ارتباط و همکاری ما با دیگر پژوهشگران منطقه بسیار مفید و موثر باشد. و سرانجام، پژوهندگان برای آنکه محتوای کارشان فرامحلی و روزآمد باشد، باید همواره بتوانند به آسانی به کتب، نشریات و مباحث بینالمللی دسترسی داشته باشند.